تبليغاتX
 کاش می شد زندگی انسانها دکمه بازگشت داشت

کاش می شد زندگی انسانها دکمه بازگشت داشت

زندگی بازگشت ندارد ثبت کن تا خاطراتش را بازگردانی

وبلاگ جدید

لطفا جهت ورود به آدرس جدید اینجا کلیک کنید


 

نوشته شده توسط متولد جدید در دوشنبه 1388/02/14 ساعت 14:55 موضوع | لینک ثابت


-الو سلام.

-سلام جانم بفرمایید.

 -مرکز همسر یابیه؟

 -بله عزیزم.

 -من یه زن میخواستم.

 -چشم فدات شم. دادم الان با پیک بیاد در خونه! مرتیکه مگه زنگ زدی پیتزا فروشی؟

 - خوب چی باید بگم؟

 - بابا یه کم مقدمه چینی کن بعد برو سر حرف اصلی.

 - آهان .عرضم به حضور شما که از آنجایی که در دین مبین اسلام تاکید خاصی بر اهمیت ازدواج و نکاح گردیده و بنده هم جوانی مایل به تشکیل خانواده میباشم لذا برآن شدم که با مساعدت شما قدم به وادی تاهل بگذارم. خوبه؟

 - حالا شد یه چیزی. حالا پسرم شما چند سالته؟

 - 37 سال !

 - زکی.همچین گفت جوون فکر کردیم 20 سالشه.عمرت از مال خر هم درازتر شده تازه یاد زن گرفتن افتادی؟

 - خب دیگه.امکانات ما الان جور شده.

 - میترسم اون یکی امکاناتت دیگه بدرد نخوره!

 - فعلا که داره کار میکنه.حالا من باید چیکار کنم؟

 - هیچی عزیزم. ما برات یه همسر خوب جور میکنیم.

 - حالا اونجا چه جور همسرایی دارین؟

 - بگو چجور نداریم؟ عرض کنم که یه مورد داریم تووپ! یه دختر ناز 20 ساله هلو! دور کمر 40…. !!!! ببینیش آب از دهنت راه میفته! واسه شما میکنه به عبارتی 4000 سکه مهریه و یه پنت هاوس طرفای الهیه. ماشینم کمتر از مرسدس و ب.ام.و قبول نیست.

 - آقا مگه داری با پسر بیل گیتس حرف میزنی؟ این دری وریا چیه؟

 - خب داداش چرا جوش میاری؟ یه مورد دارم خوراک ! یه خانوم 25 ساله. لیسانس نانوشیمی صنعتی و اولترا سونیک مدار بسته! قد و هیکل و قیافه هم که ماشا ا...ایشون چون فرهنگی و تحصیل کرده هستن 3800 تا سکه و یه خونه تو جردن خرجشونه! ماشین هم در حد آزرا و کمری قبوله!

 - داداش مگه سر گردنه است؟

 - خب عزیزم گرفتن این مدرکا و ساختن اون هیکلا خرج داره دیگه. تازه بقول کنفسیوس اون بدنو نساخته که مفت بده دست هر عمله ای!

 - آره خوب. حالا بیا پایینتر ببینیم چی میشه.

 - باشه.یکم صبر کن.... آهان این دیگه اکازیونه. یه خانوم 33 ساله.کارمند بانکه و از هر انگشتش فکر کنم چند تایی هنر بریزه! اونو میتونم با 2800 تا سکه و یه آپارتمان حوالی ستارخان واست قولنامه کنم. یه پرایدی. پژویی هم باشه چه بهتر.

 - راستش من ماشین یه کم برام سخته....

 - خب بابا فهمیدم. یه خانومی هست 38 سالشه. قیافش بدک نیست. فقط یه 40 کیلویی اضافه وزن داره. عوضش اعتقاد راسخ داره که مادیات در زندگی مهم نیست و عشق مهمه ! 1400 تا سکه و یه خونه حوالی میدون خراسون هم واسش کافیه! با تاکسی هم حال میکنه حسابی!

 - راستش اگه یکم دیگه بیای پایین ممنون میشم....

 - لا ا....  صبر من این زیرو ببینم. آهان. این دیگه راسته کار خودته. یه خانوم نجیب و اصیل و بساز .45 سالشه .البته نباید اونقدر ظاهر بین باشی که از قیافش بترسی! چیزای مهمتری هم تو زندگی هست. یه آلونکی حوالی پاکدشت و یه لقمه نون براش ایده آله. تازه چون میخواد وزن کم کنه اهل ماشین نیست. از اینجا تا چابهار هم پیاده ببریش صداش در نمیاد! اگه اینم رد کنی یا باید بری یه کارتن شامپو داروگر بگیری واسه بقیه عمرت یا بیای ننه بزرگ منو عقد کنی!

 - خیله خب. گویا چاره ای نیست. ببینم من کی بیام برای صحبت با ایشون؟

 - صحبت واسه چی؟

 - واسه تفاهم و این حرفا دیگه.

 - بخواب بابا ...مرد حسابی گویا تو باغ نیستیا. این حرفا واسه تو فیلماست.

 - راست میگیا. خب پس من فردا با شناسنامه میام واسه عقد!

 - مبارکه انشا....

داستانهای کوتاه واسه قلب های بزرگ

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشهمی گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون میموندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش

 

 

 

 

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

دختری به بیماری عجیب و سختی دچار شده بود و تنها شانس زنده ماندنش انتقال کمی از خون خانواده اش به او بود.او فقط یک برادر 5 ساله داشت.دکتر بیمارستان با برادر کوچک دختر صحبت کرد.پسرک از او پرسید :آیا در این صورت خواهرم زنده می ماند؟دکتر جواب داد بله و پسرک قبول کرد.پسرک را کنار تختش خواباندند و لوله های تزریق را به بدنش وصل کردند.پسرک به خواهرش نگاه کرد و در حالی که خون از بدنش خارج می شد به دکتر گفت:آیا من به بهشت میروم؟پسرک فکر میکرد که قرار است تمام خون بدنش را به خواهرش بدهند

www.lovestory.blogfa.com

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

تلفن زنگ زد خودش بود . دوست پسرش قلبش رو شكسته بود .از من خواست كه برم

پيشش.نمي خواست تنها باشه.من هم اينكار رو كردم.وقتي كنارش  رو كاناپه نشسته

بودم. تمام فكرم متوجه اون چشم هاي معصومش بود.آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ،خواست بره كه بخوابه . به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشی" و گونه من رو بوسيد

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

 

 روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد . گفت :"قرارم به هم خورده اون نمي‌خواد با من

بياد" من با كسي قرار نداشتم .ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني‌هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم .درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم .جشن به پايان رسيد.من پشت سر اون ،كنار در خروجي ايستاده بودم ،تمام حواسم به اون لبخند زيبا و چشمهاي همچون كريستايش بود .آرزو مي‌كردم كه عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فكر نمي‌كردو من اين رو ميدونستم. به من گفت :"متشكرم داداشی،شب  خيلي خوبي داشتيم " ، و گونه من رو بوسيد.

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم "

 love story

يك روز گذشت ،سپس يك هفته ، يك سال .... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بهش بزنم

روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي‌كردم كه درست مثل فرشته‌ها روي

صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره.

ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .اما اون به من توجهي نمي‌كرد ، من اينو

مي دونستم ، قبل از اينكه كسي خونه بره سمت من اومد ، با همون لباس و كلاه فارغ

التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو

بهترين داداشي دنيا هستي ،متشكرم داداشی و گونه منو بوسيد .

 "ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما ... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم . "

 

 نشستم روي صندلي ،صندلي ساقدوش ،توي كليسا ، اون دختره حالا داره ازدواج ميكنه ،من ديدم كه "بله"رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.من ميخواستم كه عشقش متعلق به من باشه .

اما اون اينطوري فكر نميكرد و من اينو ميدونستم، "اما  قبل از اينكه ار كليسا بره

رو به من كرد و گفت " تو اومدي داداشی؟ متشكرم .

"ميخوام بهش بگم  ، ميخوام كه بدونه ، من نمي‌خوام فقط "داداشي" باشم.من عاشقشم.اما .... من خيلي خجالتي هستم ....... علتش رو نميدونم ."

سال هاي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم كه دختري كه منو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش كنارش هستند .

يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ،دفتري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته .

ابن چيزي هست كه اون نوشته بود :

تمام توجهم به اون بود آرزو مي‌كردم عشقش براي من باشه .اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم . من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم كه بدونه نميخوام فقط براي من يك داداشي باشه .من عاشقش هستم .اما .....من خجالتي هستم .............علتش رو نميدونم............هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستت دارم ......

با خودم فكر ميكردم و گريه ..............اي كاش اين كار رو كرده بودم


 

نوشته شده توسط متولد جدید در چهارشنبه 1388/01/26 ساعت 16:54 موضوع | لینک ثابت


آفتاب من

نمي پرسم از كدام تبار و قبيله اي
و راهت از كدام ژرفناي تاريخ ميگذرد
تو در مني
در هزار توي خاطره هايم
عطر افشاني مي كني
بوي ياس هاي باران خورده ات را ميشناسم
تو با مني در دست افشاني ها و
پاي كوبي ها و
گيسو پريشان كردن هايت
تو را مي شناسم
از تبار عشقي
واز نسل شكوفه هاي باران خورده ي اقاقيا
ترا ميشناسم
راهت از كوچه باغ هاي شهر آفتاب ميگذرد
و آيات عشق بر لبانت جاري ست
همه ي دلبستگي هاي من
در كوله باري ست كه بر دوش داري
كه هميشه با توست
تو را گم نكرده بودم
اما
پيدايت كردم
تا با دست هايمان پلي از رنگين كمان بسازيم
و زمين را
به ملاقات آسمان ببريم
همه ي من چون كويري تشنه
چشم در راه بارشي ست

ببار تا

شاهد رنگين كمان باشيم

با هم شدن

و در هم شدن

ببار اي آفتاب من

ببار......


 

نوشته شده توسط متولد جدید در پنجشنبه 1387/12/22 ساعت 13:5 موضوع | لینک ثابت


پرسه زدن در تاریکی

پر حادثه تاریک و غریب است این راه

ای دل نکند باز بیفتی در چاه

گفتی که هوای عشق در سر داری؟!

گر مرد ره حادثه ای بسم الله

--------------------

با تو سر یک حجله نشستن دارد

دل بر خم گیسوی تو بستن دارد

صد سنگ به جام دل ما خورده ولی

با سنگ تو این شیشه شکستن دارد

--------------------

بعد تو همین ترانه باقی مانده ست

و این گریه ی بی بهانه باقی مانده ست

یک قلب به خون تپیده با زخمی سرخ

از عشق تو این نشانه باقی مانده ست


 

نوشته شده توسط متولد جدید در شنبه 1387/12/10 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت


شروعی دوباره

دکتر شریعتی
من چیستم؟
لبخند پر ملامت پاییزی غروب در جستجوی شب
که یک شبنم فتاده به چنگ شب حیات ، گمنام و بی نشان
در آرزوی سر زدن آفتاب مرگ

Man chistam?
Labkhande por malamate payizi ghoroob dar jostejooye shab
Ke yek shabnam fetade be chang shab hayat , gomnamo bi neshan
Dar arezooye sarzadane aftabe marg

----------------------------------

چه امید بندم
در این زندگانی
که در نا امیدی سر آمد جوانی
سرآمد جوانی و ما را نیامد
پیام وفایی از این زندگانی

Che omid bandam dar in zendegani
ke dar na omidisar amad javani
Sar amad javani va mara nayamad
payame vafayi az in zendegani

----------------------------------

عشق
تنها کار بی چرای عالم است ، چه ، آفرینش بدان پایان می گیرد

Eshgh tanha kare bi cheraye alam ast , che , afarinesh bedan payan migirad

----------------------------------

آیا در این دنیا کسی هست بفهمد
که در این لحظه چه می کشم ؟ چه حالی دارم؟
چقدر زنده نبودن خوب است ، خوب خوب خوب

Aya dar in donya kasi hast befahmad
ke dar in lahze che mikesham? che hali daram?
Cheghadr zende naboodan khoob ast , khoob khoob khoob

----------------------------------

هنگامی دستم را دراز کردم که دستی نبود
هنگامی لب به زمزمه گشودم که مخاطبی نداشتم
و هنگامی تشنه آتش شدم،
که در برابرم دریا بود و دربا و دریا ...!

Hengami dastam ra deraz kardam ke dasti nabood
Hengami lab be zemzeme goshoodam ke mokhatabi nadashtam
va hengami teshneye atash shodam ,
Ke dar barabaram darya boodo darya va darya darya ...!g

----------------------------------

از دیده به جاش
اشک خون می آید
دل
خون شده ، از دیده برون می آید
دل خون شد از این غصه که از قصه عشق
می دید که آهنگ جنون می آید

Az dide be jaye ashk khoon miayad
Del khoon shode , az dide boroon mi ayad
Del khoon shod az in ghe

----------------------------------

حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد

Harf hayi hast baraye nagoftan va arzesh amighe har kasi be andazeye harfhayi ast ke baraye nagoftam darad


 

نوشته شده توسط متولد جدید در شنبه 1387/12/10 ساعت 11:0 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting